درباره ی انیمیشن ایرانی آخرین داستان...

+بیوگرافی شخصیت ها اضافه شد

بیوگرافی شخصیت ها

شهرزاد

شهرزاد دختر جمشید و تنها فرزند اوست.شهرزاد در کودکی مادرش را از دست داده و اکنون تنها بانوی قصر است. او نماینده ی مردم و دارای بخشی از فره ی جمشید ، و حضورش در قصر نشانه ای از استقامت مردم جمکرد در مقابل ضحاک است.شهرزاد دو تار مینوازد.(خیلی خوب میزنه T^T) صدای ساز او به قصر آرامش میدهد و همین روح است که نور دوران طلایی جمشید را در قصر روشن نگاه داشته. هرچند ضحاک عاشق اوست اما دل شهرزاد برای پدرش ، کشور و مردم ستم دیده ی جمکرد می تپد و هیچ گاه به ضحاک روی خوش نشان نمیدهد (قربون اون ابهتت برم بانوی ایرانی ^^)

آفریدون

آفریدون فرزند فرانک و آبتین است که هر دو به خاطر ستم ضحاک جان داده اند.آفریدون که از دست نیرو های ضحاک جان سالم به در برده ، در دیر البرز ، زیر نظر شهراسب بزرگ و کاوه ی آهنگر بزرگ می شودو تعلیم میبیند . آفریدون با اندیشه ی گرفتن انتقام و خونخواهی پدر و مادرش بزرگ می شود ، غافل از آن که برای پیروزی در مقابل ضحاک ، ابتدا باید بر تاریکی های درون خود پیروز شود.

ضحاک

ضحاک فرزند مرداس و متحد جمشید است. او که همواره در طمع تصرف تاج و تخت پدرش بوده ، او را به قتل رسانده و خود حاکم مردیسگرد شده است. طمع ضحاک پایانی ندارد.او به نیابت از پدرش بر تخت جمشید نشسته تا حاکم مطلق جمکرد شود. ضحاک روح آرامی ندارد و نجوای اهریمن همواره به سراغش می آید و روحش را می آزارد.اما این تنها نقطه ی تاریک وجود اوست. ضحاک عاشق شهرزاد دختر جمشید است . ضحاک از درون به دو تکه تقسیم شده است ; آیا او در مقابل تاریکی درون خود تسلیم می شود یا در پایان می تواند بر آنها غلبه کند و روح و جان مردم جمکرد را نجات دهد؟(اسپویل : نمیتونه -_-)

ارشیا

ارشیا ، وزیر مرموز جمشید ، همواره در کنار او بود و به عنوان مورد اعتماد ترین یاور جمشید در قصر خدمت میکرد . اما ارشیا رازی دارد که نیمه ای از وجودش را تاریک میکند . ارشیا میخواهد همیار مردم جمکرد باشد ، اما دِینی دارد که باید ادا شود .

کاوه

کاوه در جوانی در جنگ های جمشید در مقابل اهریمن حضور داشته . او زمانی از جنگ باز میگردد که همسرش جان داده و او را با هشت پسرش تنها گذاشته است.(الهی.....)بعد از این اتفاق ، کاوه تصمیم میگیرد تنها به آهنگری بپردازد و فرزندانش را از میدان نبرد دور نگاه دارد . اما هفت پسر او که برای کار به کارگاه های ضحاک رفته بودند ، قربانی ستم ضحاک شده و جان میبازند (بازم الهی....). کاوه که این بی عدالتی را تاب نمی آورد به البرز میرود و سپاهی از مردم معترض در مقابل ضحاک گرد هم می آورد .